تبليغاتX
عشق نفرین است و شکستن عشق بدترین نفرین

عشق نفرین است و شکستن عشق بدترین نفرین



زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
كه بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز

گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خودم مي گويم
آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده به لبم خنده هنوز
گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز

دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست

در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر جشمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:17  توسط سارا  | 


تا بدانی عاشق ترین پروانه ات خواهم ماند

 

 

 

 از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

 
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم


رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم


دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم


یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز


لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز


لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه


پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه


هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است


دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است


با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت


ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:30  توسط سارا  | 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

مینویسم واسه تو نگو دیره نگو دیره

من از این فاصله ها بدجوری گریم میگیره

من میخونم واسه تو نگو رفتی نگو خستم

بی تو تنها موندم اما دل به هیچ کسی نبستم

می نشینم پای حرفات تا ته قصه باهاتم

بیا شهزاده ی عاشق که من خسته فداتم

بیا شهزاده ی عاشق تو پریه قصه هامی

تنهایی معنی نداره تو مثل سایه باهامی

قصه گوی همیشگی برای من که خسته ام

بگو تا آروم بگیرم میدونی دل شکسته ام

باتو یه دنیا آرزو تو کوله باره خاطرم

سخته برام نبودنت نمی شه از پیشت برم

من می سازم واسه تو قصری از سادگیام

از اینجا می برم تو رو به شهر دلدادگیام

با بوسه آغاز میکنم زندگیه دوبارمو

به آسمونا نمی دم همین یه تک ستارمو

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:25  توسط سارا  | 

خداوندا آرامشی به من عطا  فرما

تا بپذیرم آن چه را تغییر نا یافتنی است

شهامتی تا تغییر دهم آن چه را می توانم

ودانشی تا بدانم تفاوت آن دو را


نقل است که گفت :"يک روز دلم گم شده بود.

 گفتم الهي! دل من بازده 

" ندايي شنيدم که :" ما دل بدان ربوده ايم تا با ما بماني،

 تو باز ميخواهي که با غير ما بماني؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:4  توسط سارا  | 

 


 

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:2  توسط سارا  | 

عزیزم می خواهم از تو بنویسم .از تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست با تو بودن مرا شاد می کند و بی تو بودن  مرا گریان .  تو با من هستی  در حالیکه در کنارم نیستی تو با منی چون در قلب منی . قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار لطیفی مانند گل و روانی همچو دریا و من تو را می پرستم .

                                                                                         

به گمان من هیچ گلی به زیبایی لبهای تو نخندید و هیچ شکوفه ای به لطافت لبهای تو اینچنین مرموز از هم باز نشده است. هر وقت چشمانم به لبهای خندان تو می افتد گویی زندگی برایم لبخند می زند . وقتی غنچه گل رز را میبینم با خود می گویم این لبخند اوست .هیچ غنچه ای به زیبایی لبهای خندان تو نیست و هیچ نغمه ای به زیبایی حرف هایی که از لبهای متبسم تو به گوش می رسد نیست خالصانه می پرستمت.

                                                  

                    دوست دارم شبی را با گریه سر کنم

                                                                               دفتری از اشک چشمانم تر کنم

                      نام  آن  دفتر را  کنم دیوان عشق

                                                                               عشق  را عنوان این دفتر  کنم

                               

قلم دردت را به من هدیه کردی  تا نوشته هایم همرنگ نوشته هایت شود.  دوستی ام را پذیرفتی و برای اشک هایم شانه هایت را ارزانی داشتی .   آن وقت آنقدر در کشتی عشقت نشینم روز و شب یا به ساحل   می رسم یا غرق دریا می شوم .  رفته بودم تا مثل یک کبوتر باز کنم در آسمان بال و پر دیدم که شوقی  ندارم بر پرواز عقل هی ام زد که خودت را نباز عشق باید پا در میانی کند.

                  

دلم را عاشقانه به تو سپردم تا باور کنی کسی را جز تو ندارم تو تنها پناه من در روزهای بی کسی هستی و قلب حقیر و کوچکم تا ابد عاشقانه دوستت دارد . عشق را به تو خواهم بخشید محبت و دوستی را به دستان گرمت می سپارم و خوبیهای دنیا را در تو خلاصه می کنم و مهربانیت را می ستایم .

                                      

خوشبختی با بودن در کنار تو معنا می گیرد تویی امید بودن برای زندگی ای شریک لحظات دلتنگی من ای مهربانتر از مهربانی ای آرامش همیشگی دوستت دارم به وسعت هر چه بی انتهاست.

             

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:48  توسط سارا  | 

 

 

سر به روي شانه هاي مهربانت مي گذارم

عقده دل مي گشايم گريه بي اختيارم

از غم نامردمي ها بغض ها در سينه دارم

شانه هايت را براي گريه کردن دوست دارم 

بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم

خالي از خودخواهي من  برتر از آلايش تن

من تو را والا تر از من برتر از من دوست دارم

عشق صدها چهره دارد عشق تو آينه دار عشق  

عشق را در چهره آينه ديدن دوست دارم

در خموشي چشم ما را غصه ها و گفتگو ها ست

من تو را در جذب محراب ديدم دوست دارم

در هواي ديدنت يک عمر در چله نشستم

چله را در مقدم عشقت  شکستن دوست دارم

بغض سر گردان ابرم قله آرامشم من

شانه هايت را براي گريه کردن و خنديدن دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:16  توسط سارا  | 

دوتا چشم خسته تو تونگاه من نشسته

می گه پلکاتو نبندی دل من ، دل به تو بسته

 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

شاید دیگه هیچ کسو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شایدهیچ وقت هیچ کس تو رومثل اون دوست نداشته باشه

 

دوست واقعي شما کسي است که

هيچ احتياجي به شما ندارد ، اما باز هم دوست شماست

همه از مرگ ميترسند..من از اين زندگي سمج

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی

عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 13:6  توسط سارا  | 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:17  توسط سارا  | 

دیدی اونم رفت  خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:14  توسط سارا  | 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اي گل ناز من نغمه ساز من
بي خبر مانده اي از من و راز من
ز بوي زلف تو مفتونم اي گل
ز رنگ روي تو دل خون اي گل
من عاشق ز عشقت بي قرارم
تو چو ليلي و من مجنونم اي گل
دل ما بي تو دائم بي قراره
به جز آزار مو كاري نداره
سرو آزاد من كي كني ياد من
خم شده قامتم شاخ شمشاد من
عزيزم از غم و درد جدايي
به چشمونم نمونده روشنايي
گرفتارم به دام غربت و درد
نه يار و همدمي نه آشنايي
گل من يار من تويي دلدار من
يار من يار من تويي غمخوار من
سر راهت نشينوم تا تو آيي
در شادي به روي ما گشايي
آيد روزي به روز ما نشيني
ببيني تا چه سخته بي وفايي
دل ما بي تو بي قراره
به جز آزار مو كاري نداره
جان جانان من عشق سوزان من
برده اي از نظر عهد و پيمان من
بي تو اشكم ز مژگان ته آييه
بي تو نخل حياتم بي بر آيه
بي تو در كنج تنهايي شب و روز
نشينوم تا كه عمر مو سر آيه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:9  توسط سارا  | 

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

به نام آنکه آفرید کلام را تا عاشقانه بنویسم

بهانه ی عجیبی ست ؛ بهانه ی تــو. چند صباحی ست که یاد کودکی ام افتادم . دلمشغله ها، بازی های

کودکانه ،حسرت رسیدن دست به زنگ در خانه، آرزوی بستن بند کفش، بی دست پدر....

چه زود گذشت این همه خاطره و چه ساده فراموش کردم این همه بهانه را. تا تو آمدی.

آمدی و با آمدنت یک دنیا بهانه به سراغم آمد. یک دنیا بهانه. بهانه ی دیدنت. حسرت بودنت

یادم می آید ! کنج دیوار ، ساعت های انتظار ، تا شاید بیایی و بگذری از نگاه هراسان عاشقم.

چگونه آمدی ؟ چگونه رفتی ؟

آمدنت را نمی دانم. اما رفتنت هنوز در باورم نیست!

آمدی و ندانستی با تو آغاز شد نبودنم

آمدی و نداستم چگونه در چشمان تو گم شدم که سالهاست راه خانه ام را نمی دانم.

تو آمدی و هزاران بهانه بر دل ماند.

هزاران حسرت نگفته و ندیده.

هزاران حرف نگفته...         

کجایی ؟ تا بشنوی این همه حرف و حدیث عاشق را !؟

می دانی ؟! سالهاست که دل بهانه ی تو می کند و آرزوی دیدنت ، دگر سرمشق تمام نوشته هایم شده است.

می دانی ؟ دگر باور دارم در روزگار بی کسی، دل گرفتی رسم  معمول و حسرت هر کار ، هرروزه شده است

 و دل زمزمه های عاشقانه را به باد یادآوری می کند.

دگر باور دارم نبودنت را . یک واقعیت است. و رفتنت خیال نیست.

دگر باید باور کنم که نمی آیی.

نمی توانم. دگر نمی توانم باور کنم گله ای نیست از دل. من نمی توانم باور کنم که نیایی .

تو بازگرد . قول می دهم تمام آسمانت را پر از ستاره ی عشق کنم.

تــو بــازگــرد. من قول می دهم خانه ات را گلباران کنم.

تــو بــازگــرد...

من قول می دهم همیشه عاشق بمانم

تــو بــازگــرد.قول می دهم تا شعرها و ترانه هایم را برایت بسوزانم.

تــو بــازگــرد. قول می دهم لب باز نکنم و سکوت کنم.

هیچ نگویم.

تــو بــرگرد . قول می دهم به چشمانت نگاهم نیفتد و دگر دست پاچه نشوم .

عزیز دل تو برگرد.

قول می دهم سهم ما یک یادت بخــیر ســاده

 


+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:3  توسط سارا  | 


خدایا !

     

پروردگارا

پروردگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده
تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

            

                        * *

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 7:6  توسط سارا  | 

شماست

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

* * *

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

 

گذشته فریبم داد ...
حال عذابم میدهد ...
از آینده میترسم ...

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

* * *

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir


 

  

غم دل دیدنی نیست


قصه اش شنیدنی نیست


بعضی حرفها رو باید دید


همه حرفها گفتنی نیست


+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 22:48  توسط سارا  | 

از دست تو دلخورم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 22:45  توسط سارا  | 

آری به او بگوئید

بگوئید که من

تا ابد در کنارش می مانم

به او بگوئید که  همیشه به یادش هستم

به او بگوئید که فقط او را می پرستم

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست

 به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم

به او بگوئید که تمام آن شبهای بارانی را فدای چشمانش می کنم

به او بگوئید که قلبم فقط به عشق و یادش می تپد

به او بگوئید...بگوئید که اسیر برق نگاهش شده ام

آری به او بگوئید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:19  توسط سارا  | 

سلام بهانه من برای زندگی .... ::..

سلام بهانه من برای زندگی .... ::..
 

 

 

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....تقديم به تمام عاشقاي دنيا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:4  توسط سارا  | 

کیه که آخر دیوونگ

بي‌وفا دارم از تنهايي دق مي‌كنم.


ی

 

 

ه واسه چشات

کیه جز من که میمیره واسه لحن خنده هات

کی برات قصه میگه شبا که خوابت نمیره

کیه پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره

کیه وقتی تشنته تو ابرا بلوا میکنه

اگه یه جرعه بخوای کویر رو دریا میکنه

یه شب موی تو رو به صدتا مهتاب نمیده

خودش میسوزه ولی تن به سایه و آب نمیده

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم

هنوزم خیس چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم

هنوزم خیس چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره

                                                               

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:21  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:14  توسط سارا  | 

اخ چقدر دلم برايت تنگ شـده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:59  توسط سارا  | 

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم

 تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم

رفتي و با رفتنت

كاخ دلم ويرانه شده

من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم

 چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار

 من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟

مي روم قلب تو را پيدا كنم

برق چشمان تو را معنا كنم

مي روم شايد كه در دشتي بزرگ معني عشق تو را پيدا كنم

 مي روم تا با نگاه گرم تو اين دل ديوانه را شيدا كنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:43  توسط سارا  | 

ای که دور از من و در یاد منی

با خبر باش که دنیای منی

شادیت شادی من

غم تو غصه من

با خبر باش که مهرت نرود از دل من

مگر آن روزی که خاک تو

شود بستر من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:41  توسط سارا  | 

داغ تنهایی

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

من نه تنها سوختم

من نه تنها سوختم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:38  توسط سارا  | 

 
Miadgah IS the Best
 
MIADGAH IS THE BEST
 
ميلاد با سعادت وصي رسول رب العالمين(ص)،امام المتقين،مولانا اميرالمومنين

حضرت علي بن ابيطالب(صلوات الله عليه) بر شيعيان و محبان حضرتش  مباركباد.
 
روز پدر بر تمام پدرهای عزیز مبارک باد.انشاالله سایه تمام پدر ها بالای سر فرزندانشان باشد.

در پناه حق
 
 
MIADGAH IS THE BEST
 

شاهكار ذوالجلال

 

يا علي اي شاهكار ذو الجلال                          يا علي اي معدن فضل و كمال

 

مست صهبايت تمام انبياء                               در پناه تو بود ارض و سماء

 

سينه چاكان تو جمله قدسيان                            ذكر نام تو نماز عرشيان

 

نام تو رمز و كليد حكمت است                       عشق تو اصل و اساس خلقت است

 

لوح،جانا صفحه اي از روي توست                عرش،يك ذره ز خاك كوي توست

 

سفره اي از خوان تو عرش برين                      جان فدايت يا امير المومنين

 

سجده آرد بر جمالت آفتاب                           صفحه اي از روي ماهت ماهتاب

 

شمس از رويت خجالت ميكشد                        ماه يك نقشي ز خالت مي كشد

 

دفترمدح تو قرآن مجيد                                   اي اميد و ملجا هر نا اميد

 

اي تجليگاه الله الصّمد                                      مظهر پاك هو الله احد

 

اي كرامت خانه زادت،يا علي                        اي شرافت در ركابت ،ياعلي

 

اي توئي آن كس كه جان را ترك گفت              در خط جاي رسول الله خفت

 

روز خندق گفت ختم المرسلين                       ذات تو باشد اساس و ركن دين

 

"عبد زهرايم" غلام نام تو                                گشته ام مولا شكار دام تو

 

 
MIADGAH IS THE BEST
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:8  توسط سارا  | 

 

نمی دانم تو می دانی دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده؟

سراپای وجودم در فراغت آب گردیده؟

نمی دانم تو می دانی زهجرت دیدگانم همچو دریایی زخون گشته؟

غم و دردم فزون گشته،

و از تب در میان بسترم چون شمع می سوزم

برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم

و با او از غم و رنج درونم راز می گویم

نمی دانم تو می دانی که من اینک درون بستر خود سخت می گریم

و اکنون در فضای خاطرم پیچیده عطر جانفزای خاطرات تو

کنون با خاطرات عشق شیرینت چه زیبا عالمی دارم

ولی بی تو عزیزم من چه جانفرسا غمی دارم

هنوز آوای تو در گوش جانم سخت می پیچد

نگاه آشنایت در نگاهم گرم می خندد

و می گرید دل دیوانه ام امشب

دل حسرت کشم با شادی و عیش وطرب بیگانه است امشب

و اکنون من درون بستر خود با غم هجران در آغوشم

و از دوری تو چون مرغکی بی آشیان ، حیران و سرگردان

بار اندهی افتاده بر دوشم

کنون تنها تورا خواهم تورا...

چون تو دنیای خوش جاوید من هستی...

شکوفا غنچه امید من هستی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:38  توسط سارا  | 

رو. پدر مبارک باد

بيا آينه دل منجلي کن
درون سينه ات را صيقلي کن 
 بزن قفلي به درب خانه دل
 کليدش را به نام يا علي کن

میلاد مولای متقیان امیر مومنان حضرت

عـــلـــی ( ع )

بــر مسلمانان جهان و پــــدران بزرگوار مبارک

بـــــاد


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:53  توسط سارا  | 

          هیچکس را فراموش نکردم اما خود فراموش شدم****فراموشم مکن هرگز* ولي گاهي به ياد آور* رفيقي را که مي داني* نخواهي رفت از يادش*****حكايت جالبيست كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي كنن

چی بگم از کجا بگم ؟ دردمو با کیا بگم؟

بهتره که دم نزنم حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت

عاشق مردم شد و رفت

www.day2day.dom.ir

من اگه کسی رو داشتم      دیگه در به درنبودم

با غم و غربت و اندوه        دیگه همسفر نبودم

اگه زخم نخورده بودم     تو رو باور نمی کردم

توی این حسار پر درد    با غمت سر نمی کردم

کولی شب زده بودم     پشت گریه صدات کردم

از پس آینۀ اشک           تا همیشه نگات کردم

درد عشق اقمار مرگ         مسلخ پائیز و برگه

قصّۀ عشق و حقیقت           قصّۀ گل و تگرگه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:12  توسط سارا  | 

نه! تو نیستی که ببینی

نه! تو نیستی که ببینی

Image and video hosting by TinyPic 

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی 
 

تقدیم به همه کسانی که ما را ترک کرده اند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:20  توسط سارا  | 

با که درد دل کنم

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك

 

لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي

 

 مهربانت بگذارم تا ديگراز گريه كم نشوم

 

********************

 

دردم را به كه گويم ؟


خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود .


خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود،


پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و .....................


خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم .


درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:32  توسط سارا  | 

 

جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سي پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

 

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم ر

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه قلبت پـاك است

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است

    برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است

برای تویی که آرزوهایت آرزوهايم است  

 

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه قلبت پـاك است

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است

    برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است

برای تویی که آرزوهایت آرزوهايم است  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:22  توسط سارا  |